الغزالي
52
كيمياى سعادت ( فارسى )
چه از تن وى را چون و چگونه هست همه مملكت وى است [ 1 ] ، و وى [ 2 ] بىچون و چگونه است ، همچنين پادشاه عالم بىچون و بىچگونه است و هر چه چون و چگونه دارد - چون محسوسات - همه مملكت وى است . و ديگر نوع از تنزيه آن است كه وى را با هيچ جاى اضافت نكنند . و جان را با هيچ عضو اضافت نتوان كرد ، كه نتوان گفت در دست است يا در پاى است يا در سر است و يا در جاى ديگر ، بلكه همه اندامهاى تن قسمتپذير است و وى قسمتناپذير ، و قسمتناپذير در قسمتپذير محال باشد كه فرود - آيد ، كه آنگه وى نيز قسمتپذير شود . و باز آنكه به هيچ عضو اضافت نپذيرد ، هيچ عضو از تصرف وى خالى نيست ، بلكه همه در تصرّف و فرمان وىاند ، و وى پادشاه همه است ، چنان كه عالم در تصرّف پادشاه عالم است و وى منزه از آنكه وى را به جاى خاصّ اضافت كنند . و تمامى اين نوع از تقديس بدان آشكارا شود كه خاصيت و سرّ روح آشكارا بگويى ، و خاصيت و سرّ روح گفتن رخصت نيست ، و تمامى آن كه انّ اللّه - تعالى - خلق آدم على صورته « 1 » بدان آشكارا شود [ 3 ] . فصل سوم - معرفت پادشاهى راندن حق چون هستى ذات حق - تعالى - معلوم شد ، و صفات وى و پاكى و تقديس وى از چگونگى و چونى معلوم شد ، و تنزّه وى از اضافت با مكان معلوم شد ، و كليد همه معرفت نفس آدمى آمد [ 4 ] ، يك باب ديگر از معرفت ماند ، و آن معرفت پادشاهى راندن وى است در مملكت وى كه چگونه است و بر چه وجه است ، و كار فرمودن وى ملايكه را و فرمان بردن ملايكه وى را و راندن كارها بر دست ملايكه ، و فرستادن فرمان از آسمان به زمين ، و جنبانيدن آسمانها و
--> [ 1 ] از تن هر چه داراى چونى و چگونگى است همه ملك جان است . . . [ 2 ] و حال آنكه وى ، و حال آنكه جان . [ 3 ] تمام بودن اين معنى كه ان اللّه . . . نيز بدان آشكارا شود كه خاصيت و سر روح آشكارا بگويى . [ 4 ] آمد ( استعمال قديم به صورت فعل معين ) ، شد . ( 1 ) ص 56 - ح 1 .